تبليغاتX
شاعرچه
از سفره ی ما به دیگران نان دادی
بر پیکر نیمه جانشان جان دادی
سرمایه ی سرزمین کورش را تو
از خلق گرفتی و به لبنان دادی
+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 14:37 توسط احسان تاجی |

چندیست که خار چشم عالم شده است

در سینه ی ما باعث ماتم شده است

لعنت به کسی باد که با نام علی

بدتر ز هزار ابن ملجم شده است

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 17:47 توسط احسان تاجی |

می گفت شود باغ شما فردا سبز

از دولت ما تمام این دنیا سبز

گفتم که گرسنه ایم خندان شد و گفت :

شادیم که مانده برگ زیتون ها سبز

+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:32 توسط احسان تاجی |

حرف های مداد را خط زد

رشد را ، امتداد را خط زد

او ز قانون پاك آزادي

واژه‌ي انتقاد را خط زد

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 11:0 توسط احسان تاجی |

زيبايي آبشار دارد چشمت

با باغ و بنفشه كار دارد چشمت

در چشم تو موج مي زند شادابي

جنگل جنگل بهار دارد چشمت

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 17:10 توسط احسان تاجی |

زيبايي نوبهار داري بانو

تو ارزش انتظار داري بانو

انگار كه ساعت خدا ميخوابد

وقتي با من قرار داري بانو

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 17:7 توسط احسان تاجی |

صد هدیه ی پر بهاتر از جان آمد

از هر طرفی هدیه فراوان آمد

تبریک خدا از همه زیباتر بود

در روز تولد تو باران آمد

۱۱/۱۲

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 18:4 توسط احسان تاجی |

موسیقی خنده ات شنیدن دارد

نقاشی چهره ی تو دیدن دارد

وقتی که نگاه می کنی باغ خیال

صد واژه ی نو برای چیدن دارد

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 14:48 توسط احسان تاجی |

باید که به باغبان خود شک بکنیم

فکری باید برای پیچک بکنیم

در مزرعه آتش است تا کی خود را

دل خوش به حضوراین مترسک بکنیم؟

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 14:48 توسط احسان تاجی |

رفتی سفر دوباره مرا جا گذاشتی

من را میان دلهره تنها گذاشتی

رفتی سفر به خیر چرا همسفر مرا

<در انزوای خانه ی بابا> گذاشتی

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 14:47 توسط احسان تاجی |

از شدت لذت دهنم وا مانده

در خاطر من یاد تو تنها مانده

رفتی تو ولی هنوز هم روی لبم

جای لب تو خط لبی جا مانده

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 14:45 توسط احسان تاجی |

باز از سر لطف خویش مهمانش کن

این سوخته را دوباره درمانش کن

خشکیده لبم مثل کویری تشنه

ای دوست بیا و بوسه بارانش کن

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 14:44 توسط احسان تاجی |

حس می کنم زمین خدا تنگ می شود

دنیا برای ماندن ما تنگ می شود

حس می کنم که پنجره ها بسته می شوند

وقتی دلم برای شما تنگ می شود

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 14:43 توسط احسان تاجی |

طفلک به سلام صبح ایمان دارد

چشمان ترش همیشه باران دارد

ای کاش که سفره هایمان می دانست

این کودک همسایه غم نان دارد

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 14:41 توسط احسان تاجی |

ای کاش نگاه عشق را می دیدی

پیچ و خم راه عشق را می دیدی

دیروز چه زود رفتی اما ای کاش

ای کاش که آه عشق را می دیدی

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 14:41 توسط احسان تاجی |

ای دوست همیشه سبز و خرم باشی

دور از غم و اضطراب و ماتم باشی

ای دوست دلم برای تو می میرد

یک لحظه اگر ز جمع ما کم باشی

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 14:39 توسط احسان تاجی |